بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  لطیفه  
گرگه ميره در خونه شنگول و منگول در ميزنه ، مامانشون ميگه بيا تو بچه ها نيستن
  اس ام اس  
انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند ... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز.
  وضعیت در یاهو  

آگهی
تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 28174
love
love is a promise love is asouvenir once given never for gotten .it not only makes others feel love and cared for but it helps us also to develop inner happiness
My Wife Navaz Called,

My Wife Navaz Called,

'How Long Will You Be With That Newspaper?

Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?

 

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

 

Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.

 

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت


 

My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.

 

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice.

 

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت

 

Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.

 

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

 

I Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. 'Ava, Darling, Why Don't U Take A Few Mouthful

Of This Curd Rice?

 

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

 

Just For Dad's Sake, Dear'.

Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands.

 

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت

 

'Ok, Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls,But The Whole Lot Of This.

 

But, U should....' Ava Hesitated.

 

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد

 

'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?'

 

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

'Promise'. I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Mine, And Clinched The Deal.

 

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم

Now I Became A Bit Anxious.

'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items.

 

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی

 

Dad Does Not Have That kind of Money Right now. Ok?'

 

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

 

 

'No, Dad.  I Do Not Want Anything Expensive'.

Slowly And Painfully,She Finished Eating The Whole Quantity.

 

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

 

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

 

 

I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing My Child To Eat Something That She Detested.

 

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم

After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation.

 

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد

 

All Our Attention Was On Her.

'Dad, I Want To Have My Head Shaved Off, This Sunday!'

 

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه

 

Was Her Demand..

'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved Off?

Impossible!'

'Never in Our Family!'

My Mother Rasped.

'She Has Been Watching Too Much Of Television.  Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV Programs!'

 

تقاضای او همین بود.

 

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

'Ava, Darling, Why Don't U Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing U With A Clean-Shaven Head.'

 

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم

 

'Please, Ava, Why Don't U Try To Understand Our Feelings?'

 

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

 

I Tried To Plead With Her.

'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.

 

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

 

Ava Was in Tears.

'And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now,U Are Going Back On UR Words.

 

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت

 

It Was Time For Me To Call The Shots.

'Our Promise Must Be Kept.'

 

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش

'Are U Out Of UR Mind?' Chorused My Mother And Wife.

 

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

 

'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honour Her Own.

 

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره


 

Ava, UR wish Will B Fulfilled.'

 

آوا، آرزوی تو برآورده میشه

With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.

 

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود

 

On Monday Morning, I Dropped Her At Her School.

It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom..

She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.

 

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

 

Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted,

'Ava, Please Wait For Me!'

 

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام

 

What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy.

'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.

 

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه

 

 

'Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!'

Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The Car,

And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Ur Daughter is My Son Bomi.

 

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه

 

He is Suffering From... Leukemia'.

She Paused To Muffle Her Sobs.

'Harish Could Not Attend The School For The Whole Of The Last Month.

He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy.


 

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده

آيا مي‌دانستيد كه ...؟!

آيا مي‌دانستيد كه ...؟! )

1- عمومي‌ترين نام در جهان محمد است.
2- اسم تمام قاره‌ها با همان حرفي كه آغاز شده است پايان مي‌يابد.
3- مقاوم‌ترين ماهيچه در بدن، زبان است.
4- كلمه «ماشين‌تحرير» (TYPEWRITER) طولاني‌ترين كلمه‌اي است كه مي‌توان با استفاده از حروف تنها يك رديف كيبورد ساخت.
5- چشمك زدن زنان، تقريباً دوبرابر مردان است.
6- شما نمي‌توانيد با حبس نفستان، خودكشي كنيد.
7- محال است كه آرنج‌تان را بليسيد.
8- وقتي كه عطسه ميكنيد مردم به شما «عافيت باش» ميگويند، چرا كه وقتي عطسه مي‌كنيد قلب شما به اندازه يك ميليونيم ثانيه مي‌ايستد.
9- خوك‌ها به لحاظ فيزيك بدني، قادر به ديدن آسمان نيستند.
10- وقتي كه به شدت عطسه مي‌كنيد، ممكن است يك دنده شما بشكند و اگر عطسه خود را حبس كنيد، ممكن است يك رگ خوني در سر و يا گردن شما پاره شود و بميريد.
11- جليقه ضد گلوله، ضد آتش، برف‌پاك‌كن‌هاي شيشه جلوي اتومبيل و چاپگرهاي ليزري توسط زنان اختراع شدند.
12- تنها غذايي كه فاسد نمي‌شود، عسل است.
13- كروكوديل نمي‌تواند زبانش را به بيرون دراز كند.
14- حلزون مي‌تواند سه سال بخوابد.
15- تمامي خرس‌هاي قطبي چپ‌دست هستند.
16- در سال 1987 خطوط هوايي «امريكن ايرلاينز» توانست با حذف يك دانه زيتون از هر سالاد سرو شده در پروازهاي درجه يك خود، چهل هزار دلار صرفه‌جويي كند.
17- پروانه‌ها با پاهايشان مي‌چشند.
18- فيل‌ها تنها جانوراني هستند كه قادر به پريدن نيستند.
19- در 4000 سال قبل، هيچ حيواني اهلي نبود.
20- بطور متوسط، مردم آنقدر از عنكبوتها مي‌ترسند كه نمي‌توانند آن‌ها را بكشند.
21- مورچه هميشه بر روي سمت راست بدن خود، سقوط مي‌كند.
22- قلب انسان فشاري كافي ايجاد ميكند تا به فاصله 30 فوتي (تقريباً 8 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ كند.
23- موشهاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا مي‌كنند، كه در عرض هجده ماه دو موش صحرايي قادرند يك ميليون فرزند داشته باشند.
24- صندلي الكتريكي توسط يك دندانپزشك اختراع شد.
25- استفاده از هدفون در هر ساعت، باكتري‌هاي موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزايش مي‌دهد.
26- فندك قبل از كبريت اختراع شد.
27- نظير اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نيز متفاوت است.

 


ما هیچ,ما توهم

ما هیچ,ما توهم

 

چقدر بده که هیچکدوم از آدمای اطرافت رو با اون دیدگاه ایده الیستی که داری نتونی کاملا بپسندی و دوست داشته باشی.هیچ کسی واست خاص و بی همتا نباشه و تو مجبور باشی واسه اینکه دوستشون داشته باشی یا حتی تحملشون کنی از یه سری از رفتارا و اخلاقاشون چشم پوشی کنی.با این اوصاف دوست داشتن ها و روابط ما با چه کیفیتی خواهد بود؟اصلا چقدرش واقعیه؟به چقدرش میشه اطمینان کرد؟رو چقدرش میشه حساب بازکرد؟اینجاست که اون جمله ی طلایی بدجوری تو ذهنم خودنمایی میکنه:سعی کن کسی رو که دوست داری به دست بیاری وگرنه مجبور میشی کسی رو که به دست آوردی دوست داشته باشی.واقعا الآن هممون همینجوری شدیم.اول یه نفر رو به دنیامون راه میدیم بعد که فهمیدیم این اونی نیست که تصور می کردیم به صرافت میوفتیم که واسه حفظ یه سری چیزهای لعنتی دیگه به زور هم که شده اون شخص رو تحمل کنیم و دوست داشته باشیم و وانمود کنیم که خوشبختیم.اینا واسه ی من اتفاق نیوفتاده چون من متاسفانه یا خوشبختانه اینقدر تو این زمینه بدبین و سخت گیرم که حتی به خودم اجازه نمیدم که بخوام کسی رو حتی امتحان کنم ولی میدونم که اگه وارد این روابط بشم احتمالش زیاده که درگیر بشم چون احساسم نقطه صعف منه و ممکنه باعث لغزشم بشه .من نمیخوام کسی رو به زور تحمل کنم _دوست داشته باشم_خودم یا دیگران رو گول بزنم_عمر و انگیزه ی خودم و یه نفر دیگه رو به گند بکشم. ولی تو زندگی نزدیکانم دارم میبینم و حالم به هم میخوره از این همه ریا و تظاهر و لاپوشونی کردن.خوشبختانه این آدمای دوروبرم در این زمینه درس بزرگی هستن واسه من.ولی جدا چرا همه اینقدر کمیت گرا شدیم و به کیفیت هیچ چیزی فکر نمیکنیم حتی روابطمون و فقط میخوایم سرمون یه جوری گرم باشه حالا چه دوست باشه چه همسر چه هر کوفت و زهر مار دیگه ای.مهم اینه که مثلا در امر ازدواج دختر تا سن 25_26 سالگی و پسر تا سن 32_33 سالگی ازدواج کرده باشه دیگه کسی به این کاری نداره که اینا تا چه حد واقعا با هم تفاهم دارن یا خوشبختن یا اصلا دنیاهاشون  چقدر به هم شبیه.واسه همینم معیارهای تفاهم رو واسه گول زدن خومون اومدیم یه سری چیزهای مادی و بی ثبات قرار دادیم که امروز هستن پس فردا معلوم نیست باشن یا نه.نتیجش چی میشه؟یا اگه دختر و پسر خیلی شجاع باشن سال اول طلاق و گرنه 1_2 تا بچه به وجود میارن و به بهانه ی اون ها یک عمر بدون عشق فقط همدیگه رو تحمل میکنن و تازه وانمود هم میکنن که خیلی هم خوشبختن  صرف نظر از اینکه ابراز علاقه ی پسر هنوز واسه دختر فحش محسوب میشه از بس که با هم تفاهم دارن و حرف هم رو میفهمن.به همین سادگی به همین تلخی


متن سنگ قبر پروين اعتصامي

متن سنگ قبر پروين اعتصامي

آین که خاک سيه اش بالين است

اختر چرخ ادب پروين است

گرچه جز تلخي از ايام نديد

هر چه خواهي سخنش شيرين است

 

 

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريکي

واز نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خانه من آمدي براي من م

اي مهربان چراغ بيارو يک دريچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

 

متن سنگ قبر کوروش کبير

اي انسان هر که باشي واز هر جا که بيايي

ميدانم خواهي آمد

من کوروشم که براي پارسي ها اين دولت وسيع را بنا نهادم

بدين مشتي خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

 

 

متن سنگ قبر فريدون مشيري

سفر تن را تا خاک تماشا کردي

سفر جان را از خاک به افلاک ببين

گر مرا مي جويي

سبزه ها را درياب با درختان بنشين

 

 

متن سنگ قبر فردين

بر تربت پاکت بنشينم غمناک

کوهي زهنر خفته بينم در خاک

از روح بزرگ هنريت فردين

شايد مددي به ما رسد از افلاک

 

 

متن سنگ قبر بابک بيات

سکوت سرشار از ناگفته هاست

 

متن سنگ قبر خسرو شکيبايي

در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد

عشق پيدا شدوآتش به همه عالم زد

 

 

متن سنگ قبر حافظ

بر سر تربت ما چون گذري همتي خواه

که زيارتگه رندان جهان خواهد بود

 

 

متن سنگ قبر شاپور

قلبم پر جمعيت ترين شهر دنياست......

 

 

متن سنگ قبر سهراب سپهري

به سراغ من اگر مي آييد

نرم وآهسته بياييد

مبادا که ترک بردارد چيني نازک تنهايي من

 

 

متن سنگ قبر منوچهر نوذري

زحق توفيق خدمت خواستم دل گفت پنهاني

چه توفيقي از اين بهتر که خلقي را بخنداني

 

 

متن سنگ قبر وينستون چرچيل

من براي ملاقات با خالقم آماده ام

اما اينکه خالقم براي عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چيز ديگريست

 

 

متن سنگ قبر اسکندر مقدوني

اکنون گور او را بس است

آنکه جهان اورا کافي نبود

 

متن سنگ قبر نيوتن

ظبيعت وقوانين طبيعت در تاريکي نهان بود

                                                                             خدا گفت بگذار تا نيوتن بيايد.....

وهمه روشن شد

 

 

متن سنگ قبر لودولف کولن(رياضي دان)

141562353589793238462633862279088/3   (توضیح : عدد پی л تا سی رقم اعشار)

 

 

متن سنگ قبر فرانک سيناترا(بازيگر و خواننده)

بهترين ها هنوز در راهند....

انسانهاي بزرگ واقعا" بزرگند

 

 

متن سنگ قبر ويرجينيا وولف(نويسنده)

در برابرت خود را پر ميکنم از فرار نکردن

اي مرگ.


Easter History
oddess Ostara g
History of Easter Eggs
History of the Easter Bunny
Goddess Ishtar and the First Resurrection



Easter History : Christian and Pagan Traditions Interwoven

The history of Easter reveals rich associations between the Christian faith and the seemingly unrelated practices of the early pagan religions. Easter history and traditions that we practice today evolved from pagan symbols, from the ancient goddess Ishtar to Easter eggs and the Easter bunny.

Easter, perhaps the most important of the Christian holidays, celebrates the Christ's resurrection from the dead following his death on Good Friday. . . a rebirth that is commemorated around the vernal equinox, historically a time of pagan celebration that coincides with the arrival of spring and symbolizes the arrival of light and the awakening of life around us.

 

Ostara, Goddess of Spring and the Dawn (Oestre / Eastre)

 

Easter is named for a Saxon goddess who was known by the names of Oestre or Eastre, and in Germany by the name of Ostara. She is a goddess of the dawn and the spring, and her name derives from words for dawn, the shining light arising from the east. Our words for the "female hormone" estrogen derives from her name.

Ostara was, of course, a fertility goddess. Bringing in the end of winter, with the days brighter and growing longer after the vernal equinox, Ostara had a passion for new life. Her presence was felt in the flowering of plants and the birth of babies, both animal and human. The rabbit (well known for its propensity for rapid reproduction) was her sacred animal.

Easter eggs and the Easter Bunny both featured in the spring festivals of Ostara, which were initially held during the feasts of the goddess Ishtar | Inanna. Eggs are an obvious symbol of fertility, and the newborn chicks an adorable representation of new growth. Brightly colored eggs, chicks, and bunnies were all used at festival time to express appreciation for Ostara's gift of abundance.

History of Easter Eggs and Easter Candy

The history of Easter Eggs as a symbol of new life should come as no surprise. The notion that the Earth itself was hatched from an egg was once widespread and appears in creation stories ranging from Asian to Ireland.

Eggs, in ancient times in Northern Europe, were a potent symbol of fertility and often used in rituals to guarantee a woman's ability to bear children. To this day rural "grannywomen" (lay midwives/healers in the Appalachian mountains) still use eggs to predict, with uncanny accuracy, the sex of an unborn child by watching the rotation of an egg as it is suspended by a string over the abdomen of a pregnant woman.

Dyed eggs are given as gifts in many cultures. Decorated eggs bring with them a wish for the prosperity of the abundance during the coming year.

Folklore suggests that Easter egg hunts arose in Europe during "the Burning Times", when the rise of Christianity led to the shunning (and persecution) of the followers of the "Old Religion". Instead of giving the eggs as gifts the adults made a game of hiding them, gathering the children together and encouraging them to find the eggs. Some believe that the authorities seeking to find the "heathens" would follow or bribe the children to reveal where they found the eggs so that the property owner could be brought to justice.

Green Eggs . . .
                           . . . and Ham???


The meat that is traditionally associated with Easter is ham. Though some might argue that ham is served at Easter since it is a "Christian" meat, (prohibited for others by the religious laws of Judaism and Islam) the origin probably lies in the early practices of the pagans of Northern Europe.

Having slaughtered and preserved the meat of their agricultural animals during the Blood Moon celebrations the previous autumn so they would have food throughout the winter months, they would celebrate the occasion by using up the last of the remaining cured meats.

In anticipation that the arrival of spring with its emerging plants and wildlife would provide them with fresh food in abundance, it was customary for many pagans to begin fasting at the time of the vernal equinox, clearing the "poisons" (and excess weight) produced by the heavier winter meals that had been stored in their bodies over the winter. Some have suggested that the purpose of this fasting may have been to create a sought-after state of "altered consciousness" in time for the spring festivals. One cannot but wonder if this practice of fasting might have been a forerunner of "giving up" foods during the Lenten season.

Chocolate Easter bunnies and eggs, marshmallow chicks in pastel colors, and candy of all sorts . . . these have pagan origins as well! To understand their association with religion we need to examine the meaning of food as a symbol.

The ancient belief that, by eating something we take on its characteristics formed the basis for the earliest "blessings" before meals (a way to honor the life that had been sacrificed so that we as humans could enjoy life) and, presumably, for the more recent Christian sacrament of communion as well.

Shaping candy Easter eggs and bunnies out of candy to celebrate the spring festival was, simply put, a way to celebrate the symbols of the goddess and the season, while laying claim to their strengths (vitality, growth, and fertility) for ourselves.

The Goddess Ostara and the Easter Bunny

Feeling guilty about arriving late one spring, the Goddess Ostara saved the life of a poor bird whose wings had been frozen by the snow. She made him her pet or, as some versions have it, her lover. Filled with compassion for him since he could no longer fly (in some versions, it was because she wished to amuse a group of young children), Ostara turned him into a snow hare and gave him the gift of being able to run with incredible speed so he could protect himself from hunters.

In remembrance of his earlier form as a bird, she also gave him the ability to lay eggs (in all the colors of the rainbow, no less), but only on one day out of each year.

Eventually the hare managed to anger the goddess Ostara, and she cast him into the skies where he would remain as the constellation Lepus (The Hare) forever positioned under the feet of the constellation Orion (the Hunter). He was allowed to return to earth once each year, but only to give away his eggs to the children attending the Ostara festivals that were held each spring. The tradition of the Easter Bunny had begun.

The Hare was sacred in many ancient traditions and was associated with the moon goddesses and the various deities of the hunt. In ancient times eating the Hare was prohibited except at Beltane (Celts) and the festival of Ostara (Anglo-Saxons), when a ritual hare-hunt would take place.

In many cultures rabbits, like eggs, were considered to be potent remedies for fertility problems. The ancient philosopher-physician Pliny the Elder prescribed rabbit meat as a cure for female sterility, and in some cultures the genitals of a hare were carried to avert barrenness.

Medieval Christians considered the hare to bring bad fortune, saying witches changed into rabbits in order to suck the cows dry. It was claimed that a witch could only be killed by a silver crucifix or a bullet when she appeared as a hare.

Given their "mad" leaping and boxing displays during mating season as well as their ability to produce up to 42 offspring each spring, it is understandable that they came to represent lust, sexuality, and excess in general. Medieval Christians considered the hare to be an evil omen, believing that witches changed into rabbits in order to suck the cows dry. It was claimed that a witch could only be killed by a silver crucifix or a bullet when she appeared as a hare.

In later Christian tradition the white Hare, when depicted at the Virgin Mary's feet, represents triumph over lust or the flesh. The rabbit's vigilance and speed came to represent the need to flee from sin and temptation and a reminder of the swift passage of life.

And, finally, there is a sweet Christian legend about a young rabbit who, for three days, waited anxiously for his friend, Jesus, to return to the Garden of Gethsemane, not knowing what had become of him. Early on Easter morning, Jesus returned to His favorite garden and was welcomed the little rabbit. That evening when the disciples came into the garden to pray, still unaware of the resurrection, they found a clump of beautiful larkspurs, each blossom bearing the image of a rabbit in its center as a remembrance of the little creature's hope and faith.

 

 

Ishtar, Goddess of Love, and the First Resurrection (also known as Inanna)

Ishtar, goddess of romance, procreation, and war in ancient Babylon, was also worshipped as the Sumerian goddess Inanna. One of the great goddesses, or "mother goddesses", the stories of her descent to the Underworld and the resurrection that follows are contained in the oldest writings that have ever been discovered. . . the Babylonian creation myth Enuma Elish and the story of Gilgamesh. Scholars believed that they were based on the oral mythology of the region and were recorded about 2,100 B.C.E.

The most famous of the myths of Ishtar tell of her descent into the realm of the dead to rescue her young lover, Tammuz, a Vegetation god forced to live half the year in the Underworld. Ishtar approached the gates of the Underworld, which was ruled by her twin sister Eresh-kigel, the goddess of death and infertility. She was refused admission.

Similar to the Greek myths of Demeter and Persephone that came later, during Ishtar's absence the earth grew barren since all acts of procreation ceased while she was away. Ishtar screamed and ranted that she would break down the gates and release all of the dead to overwhelm the world and compete with the living for the remaining food unless she was allowed to enter and plead her case with her twin.

Needless to say, she won admission. But the guard, following standard protocol, refused to let her pass through the first gate unless she removed her crown. At the next gate, she had to remove her earrings, then her necklace at the next, removing her garments and proud finery until she stood humbled and naked after passing through the seventh (and last) gate.

In one version, she was held captive and died but was brought back to life when her servant sprinkled her with the "water of life". In the more widely known version of the myth, Ishtar's request was granted and she regained all of her attire and possessions as she slowly re-emerged through the gates of darkness.

Upon her return, Tammuz and the earth returned to life. Annual celebrations of this "Day of Joy", were held each year around the time of the vernal equinox. These celebrations became the forerunners of the Ostara festivals that welcomed Oestre and the arrival of spring.

A section on the Goddess Inanna (the Sumerian version of the Goddess Ishtar), her myths and symbols, is included with the myths of the goddesses at this website.

Easter eggs, the Easter Bunny, the dawn that arrives with resurrection of life, and the celebration of spring all serve to remind us of the cycle of rebirth and the need for renewal in our lives. In the history of Easter, Christian and pagan traditions are gracefully interwoven.


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11-17 صفحه بعد

مطالب  31 تا 35 از تعداد کل 81 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
parigooon

 
 

نام حقیقی :  pari hamzavi
تاریخ تولد : ----/01/22
موقعیت : ایران - فارس - shiraz
جنسیت :

 
ارسال پیام
محصولات روز







طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  parigooon.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری